تبليغاتX
خط خطی های یک تصویر گر


خط خطی های یک تصویر گر





















 

 

 

این غم که تو نگامه 

زخم شب گریه هامه .......

آخ  چقدر دلم برای شنیدن این ترانه ی رضا صادقی تنگ شده بود .....

یکم از اون بالا بیام پایین و کنار شما زمینیا خودم و جا کنم ....

دستم و  بکشم روی صورتک هاتون و غبار و بشورم از نفسهاتون .....

 

****

 

واییییییی بسه بسه بسه بسه ...

تو که بال نداری !

نمیدونی نمی فهمی ؟؟؟؟؟؟؟

نمی تونی بپری ........................................

تو

بال

نداری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

*****

 

دوست دارم از تو بنویسم ...

 

*****

 

تو فکر شروعم ...

می خوام اوج بگیرم .....

می خوام ...

اما نمی دونم چطوری ....

اوف ...

توی  این مدرسه های لعنتی

توی تمام اون ساعت های لعنتی

هیچ چیز به ما نیاموختن جز بطالت ....................

اوف ...

 

****

 

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 0 توسط ساناز| |

 

 

 

 

    یه روز دیگه داره اینجا از پس پنجره می گذره ...

سرم روی شونه های پنجرس و اون در آغوشم گرفته ....

خورشید دوست داشتنیه پاییز نوازشم میکنه و نسیم نه چندان سرد

بوسه ای به نگاهم می بخشه ....

 

****

 

عکس ها از خودم شفاف تر هستن ....

شاید علتش این باشه ...

عکس ها حقیقی هستن و من دروغی در حاشه ی متن این دفتر چه ....

 

****

 

دلم  نگاهش و دوخته به نگاهم و زیر لب زمزمه می کنه ....

رها شو از هر بندی که تورو به پوچی این روز ها وصل کرده ....

سفر ....

چاره ای نیست سر نوشت موندن و موندن و موندنه ....

 

****

 

گذشته ها خوب بود ..

گذشته ها خیلی خوب بود ...

گذشته ها ...

کاش میشد دوباره گذشته ها رو زندگی کارد ....

ای کاش ...

با ای کاش به هیچ جایی نمی رسم ...

 

****

 

من خوبم و همه چیز به سادگی پر زدن یک مگس از کوچه تنهایی در حال گذشتنه ...

من خوبم ...   

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 13 توسط ساناز| |

 

 

 

سلام بارونک

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 22 توسط ساناز| |

 

 

 

.....

چی بگم ؟ ...

.

.

.

.

.

چند وقتی نیستم ....

همین

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 19 توسط ساناز| |

 

 

روزهای زیادیه که میام اینجا و بی هدف و بی دلیل می نویسم ....

می نویسم که نوشته باشم ....

بی علت بودن من و به انتها می رسونه ...

 

 

کاش تغییری اتفاق بی افته ..

آیا تغییر اتفاق افتادنیه ....

 

کاش لبخنده زندگی رو می شد از روی شاخه ها چید ....

کاش این لباس رخوت و پوچی و می شد از تن در آورد .....

کاش ...

کاش ....

کاش ....

 

هه .

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 15 توسط ساناز| |


Design By : Night Skin